ماجراهاي داداشعلي كلواني |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سلام
سلام
من هنوز هستم
و چشم براه اطلاعات شما هستم
به وبلاگ فرزندان کميجان مراجعه کنيد :
| لینک | ۱۳۸٧/۱/٢۱ - Mohammad Komijani |
سلام
سلام
من هنوز هستم
و چشم براه اطلاعات شما هستم
به وبلاگ فرزندان کميجان مراجعه کنيد :
| لینک | ۱۳۸٤/٧/۱٩ - Mohammad Komijani |
توجه توجه
با سلام
به اطلاع همه دوستان و مراجعه كنندگان به اين صفحه مي رسانم كه چون تعداد صفحاتي كه در آنها مطالب گوناگوني درباره كميجان مي نويسم زياد است لذا فرصت كافي جهت به روز كردن تمام آنها را ندارم .
اما تنها صفحه اي كه من مي توانم هر روزه به آن سر زده و آنرا آپديت و به روز كنم
در اين آدرس www.komijanian.persianblog.ir
قرار دارد .
لطف كرده و به من سر بزنيد و اگر مايل بوديد در آن صفحه هم برايم پيام بگذاريد تا شرمنده نباشم و از دادن پاسخ به پيام هاي گرم شما عزيزان غفلت نكرده باشم .
با تشكر - محمد كميجاني
از همگی ممنونم
| لینک | ۱۳۸٢/٦/٩ - Mohammad Komijani |
خكايت هفتم
روز بيست و يكم
براي سنجيدن ميزان حضور ذهن و حواس مسئولين بخشداري كميجان به آنجا مراجعه مي كند و ميگويد :
- من نذري دارم ، آمده ام مقداري قند و چاي حواله بگيرم .
مسئولين بخشداري مي پرسند براي چه روزي و چه نوع نذري دارد ؟
او جواب ميدهد :
- براي روز بيست و يكم .
آنها مي پرسند :
- كدام بيست و يكم ؟
- بيست و يكم ماه رمضان .
- خوب انشاءالله خدا قبول كند ، نذر چي داري ؟
- نذر ناهار دارم .
- مرد حسابي در روز بيست و يكم كه همه روزه هستند تو نذر ناهار داري ؟
- اولاً كه چه اشكالي دارد ؟ ثانياً حالا ما تو عمرمون خواستيم يه ناهار نذري بديم ، اونم انداختيد به بيست و يكم ماه رمضان ؟ پس شما كي خيرتان به آدم مي رسد ؟
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |
حكايت ششم
فندك
روزي داداشعلي در داخل اتوبوسي به مسافرت مي رفت ، دو صندلي جلوتر از او يك روحاني نشسته بود كه عمامة سفيدي بر سرش گذاشته بود .
داداشعلي سيگاري بر لبش گذاشته و به كنار صندلي آن روحاني رفت و گفت :
- آخوند عمه ، فندگي وار ؟ = آخوند عمو ، آيا فندك داري ؟
آن روحاني محترم گفته بود :
- خير من فندك ندارم .
داداشعلي گفته بود :
- كيبريت نجه ؟ پس ،كيبريتي ور . = كبريت چطور ؟ پس كبريتت را بده .
آن روحاني محترم گفته بود :
- من كبريتم ندارم .
داداشعلي با طعنه پرسيده بود :
- سيز آخودلاري ، فندك كه يوخيز ، كيبريت كه يوخيز ، پس نطر بو مملكته اوتا وورديز؟ = شما آخوند ها فندك كه نداريد ، كبريت هم كه نداريد ، پس اين مملكت را با چه چيزي به آتش كشيديد ؟
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |
حكايت پنجم
گوسفند
روزي داداشعلي گوسفندانش را به صحرا مي برد ، وقتي از مقابل مسجد روستا عبور ميكردند ، يكي از گوسفندانش رم كرده و به مسجد داخل مي شود .
داداشعلي تا دم درب مسجد رفته و همانجا مي ايستد و با صداي بلند گوسفندش را صدا مي زند :
- گل بورا ، گل بورا ، عقله كم قويون ، من عومرومي اوليندن اينديه جك اورا گيرمه ميشم گنه ده گيرمم ، گل منيم ايه قيم بو يرلره آچما .
يعني : “ بيا اينجا ، بيا اينجا ، گوسفند بي عقل ، من از اول عمرم تاكنون به اونجا داخل نشدم و بازم داخل نخواهم شد ، بيا و پاي مرا به همچون جاهايي باز نكن . “
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |
حكايت چهارم
مناجات كلوانيه
خدايا ، خداوندا ، بار الها ، بارپروردگارا ، او باهارينان ، كه نمتيك يره گلمه ده ، او يايي نان كه گون بيزه ياندورده ، پايوزدا يل بيزه آپارده ، قيش ده ده كه قاق اولديك ، ايشاللا بيربيره چاتاريك ، اوروج لوق گلر ، منده اوروج توتارام ، سنده حس سابا ياز .
يعني : “خدايا ، خداوندا ، بار الها ، بارپروردگارا ، اون از بهارت كه حتي يك چكه بارون به زمين نيامد ، اون از تابستونت كه ما از گرما پختيم ، اون از پاييزت كه بقدري بادهاي سرد و تند وزيد كه همه چيزمان را باد برد ، اونم از زمستونت كه ما از سرما و يخبندان ، در جاي خودمان يخ زديم .
انشاء الله بازم به هم ميرسيم ، ماه رمضان مياد و ( با اينهمه سختي و شدايد كه به سرمان آوردي ) منم با رضا و رغبت روزه ميگيرم و تو هم به حسابم بنويس .“
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |
حكايت سوم
ماه رمضان
در ماه رمضان مشغول خوردن چيزي بوده است ، يكي از همسايه ها او را ديده و ميگويد :
- مرد مؤمن ، مگر نميداني كه ماه رمضان است ؟
داداشعلي ميگويد :
- نه والله ، مگه ماه رمضان شده ؟
آن مرد ميگويد :
- بعله ، ماه رمضان شده ، ده روز هم از ماه رمضان گذشته .
داداشعلي طلبكارانه ميگويد :
- اينم شد همسايگي ؟ مرد حسابي ، اين چه جور همسايگي است ؟
آن مرد با تعجب مي پرسد :
- چطور مگه ؟ ما چه كوتاهي در همسايگي كرده ايم ؟
داداشعلي ميگويد :
- قصور از اين بالاتر ؟ كوتاهي از اين بيشتر ؟ مرد حسابي ده روز از ماه رمضان گذشته و تو همساية بي انصاف ، به من خبر ندادي كه ماه رمضان شده ، تا ما هم روزه بگيريم و فيضي ببريم ؟ گناه اين ده روزي كه من روزه نگرفتم به گردن شماست .
آن مرد از اينهمه كوتاهي عذرخواهي كرده و براهش مي رود .
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |
حكايت دوم
سخني با آفتاب
روزي داداشعلي در روي زمين كشاورزي كار ميكرد . از هرم آفتاب و شدت تابش آفتاب حسابي خسته و كلافه شده بود و عرق از هفت چاك بدنش سرازير شده بود ، هرچه منتظر شد كه آفتاب غروب كند و او كار را تعطيل كرده و به خانه برود ، ديد هنوز مدتي تا غروب آفتاب مانده است .
از اينهمه طول روز و سختي كار دادش درآمد و رو به آفتاب كرد و گفت:
- نه ميه پارول لوراي ؟ سحره جك ده بات ماساي ، قيل ميه جگم . بات دا .
يعني : براي چه دائماً برق ميزني و چشم مرا كور ميكني ؟ اگر تا فردا سحر هم در آسمان نورافشاني كني ، من قصد نماز خواندن ندارم ، غروب كن ديگر .
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |
حكايت اول
خانم معلم
روزي داداشعلي براي سفر به اراك سوار يك اتوبوس مسافربري ميشود ، در ميان مسافرين اتوبوس چند نفر خانم معلم هم بودند . داداشعلي يك عدد سيگار درآورده و روشن مي كند هنوز پكي به سيگار نزده بود كه صداي اعتراض خانوم معلم بلند ميشود :
- آقا خاموش كن ، آقا اتوبوس كه جاي سيگار كشيدن نيست .
داداشعلي ميگويد :
- چرا ؟ مگر چه مشكلي پيش مي آيد ؟
خانوم معلم ميگويد :
- من نفسم بند ميايد ، با دود و بوي سيگار شما من خفه ميشم .
داداشعلي ميگويد :
- من راضي به خفه شدن شما و بند آمدن نفست نيستم .
و سيگارش را خاموش ميكند .
پس از چند لحظه ، خانم معلم از درون كيفش ، لوازم بافتني اش را بيرون آورده و شروع به بافتن ميكند . داداشعلي با صداي بلند ميگويد :
- نباف .
خانم معلم اصلاً گمان نميكرد كه با او باشد و به كارش ادامه ميدهد .
داداشعلي دوباره ميگويد :
- نباف خانم ، گفتم نباف .
خانم معلم با تعجب به او مي نگرد و مي پرسد :
- با مني آقا ؟
داداشعلي ميگويد :
- بله خانوم با شما هستم ، نباف ، گفتم كه نباف .
خانم معلم كه تعجبش بيشتر شده بود ، مي پرسد:
- چرا ؟ چرا نبافم ؟ مگه مشكلي پيش مياد ؟
داداشعلي ميگويد :
- بعله ، بعله كه مشكلي پيش مياد ، من قلقلم ميشه .
خانم معلم با تعجب مي پرسد :
- چي ميشه ؟
داداشعلي ميگويد :
- گفتم كه ، وقتي شما بافتني مي بافي ، من قلقلم ميشه ، وقتي ام من قلقلم بشه ، ممكنه نفسم بند بياد و خفه بشم .
خانم معلم بيچاره كه از اين مقابله به مثل او دادش درآمده بود ، صلاح را درآن مي بيند كه بساط بافتني اش را جمع كرده و در كيف گذاشته و بيش از اين با آن مرد دهان به دهان نشود .
| لینک | ۱۳۸٢/٥/۱۸ - Mohammad Komijani |

